بزرگ نشو - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:36
ادم بی حوصلگیاشو رو دیوار وب ننویسه کجا بنویسه؟ مثلا من کجابنویسم حالم بد بود بدتر شد وقتی شنیدم متین یکشنبه عمل داره... محمد شنبه داره میره... حس میکنم موندم دارم درجا میزنم وابسته تر میشم به ادما.
ولی چی توز تو پفکا بهترینه لعنتی - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:36
مامانم باکلی جیغ وداد: ساشا کاملا شبیه پدرت شدی ...همون قدر غیرقابله تحمل یا مث بچه ادم بگو چته یااز این قیافه در بیا...تموم دوست و اشنا که منو میبینن میگن ساشا چشه مشکلی داره؟بگو چته ما چیزی برات کم گذاشتیم بگو به من ...به من نگی به کی میخوای بگی؟هان!؟ من مادرتم من:خوشبختم بابام ک ترکید اصلایه بقای...
18:15 - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:36
داشتم باگوشیم کار میکردم ک مسخره بازیشو دراورد سوخت:|| +این دوتاتوله سگو(فرگل و کیان) میبینه ادم دلش توله میخوادالبته یادش به ماده شیری که باید بگیره میوفته میگه ننه باباهای این دوتارو میکشم خودم بزرگ
توی این دودو دمه غم میکشم از تو نفس من... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:36
یه سری اتفاقاس که اگه فک میکنین قراره بدقضاوت کنین بیخیال خوندنش بشید... . چن وقت پیش نسیم بهم زنگ زد که بیا اینجا کارت دارمو از این حرفا وقتی رفتم یه پسر دختر کناره میزش بودن سرشون پایین بود حس کرد
امیدداشته باش:) - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 20:36
داشتیم دری وری میگفتیم خونه مادربزرگه و میخندیدیم با دخترخاله هاکه صدای جیغ اومد نگو مادربزرگه توودسشویی افتاده بود زمین.. منکه یادم نمیاد چطوری دره دسشوییو شکستم و اوردیمش بیرون و رفتیم بیمارستان ... ولی از دیشب تا حالاصدا جیغای دخترا و گریه های خاله هامو میشنوم فقط وهی بیشتر حالم بهم میخوره از زند...
نوستالژی - تاریخ: 1396/10/28 ساعت: 9:52
12_13 سالم که بود دختره یکی از دوستای خونوادگیمون رفته بودن مشهد برام دوتا کتاب خرید به عنوان سوغات مثلا، بعدم اومد یه پنج دیقه زل زد تو چشام بعدم گف من خیلی دوست دارم منم گفتم برو اول یه نگا تواینه خودت بنداز بعد منودوس داشته باش کتابشام پس دادم بش... یا مثلا توخیابونی جایی یکی نخ میداد همچین میزدم...
دیوانه دل ِعاقبت اندیش ندارد... - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:20
تو همسایگیمون چن وقت بود یه تازه عروس اومده بود... از همون روزای اول با جیغایی که میزدو کتکایی که میخورد کاملا مشخص بود بختش برعکس لباس عروسیش سیاه بود..... جالبیش اینجاس نه میرفت نه اون شوهر عوضیش دس برمیداش... دیگه برام عادی شده هر وقت صداشون بلند میشد صدااهنگو تا ته زیاد میکردم صداشو نشنوم.... بل...
اندر احوالات این روزها.... - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:20
خیلی وقته ننوشتم... خیلی اتفاقا افتاده....از ضرر بزرگی که به بابامو اقا رضا رسید بگیرررررر تا باردارشدن شهرزاد! بابام میگه یه هفته بعده به دنیا اومدنم ورشکست میکنه و حتی پول شیرخشک نداشته برام...میگه همه فامیل فک میکردن زدم تو کار خلاف براهمین هیچکس کمکش نکرده تا اینکه دوباره خودشو میکشه بالا... میگ...
big change - تاریخ: 1396/10/7 ساعت: 21:20
یه دوستی داشتیم هم خوشگل بود هم خیلی ارایش میکردودنبال مد و بی حجاب... اقا همین الان دیدمش ینی 180 که هیچ 360 درجه عوض شده بود.. چادری...ساده ..بی ارایش...حتی کرمم نزده بود! بش گفتم فوق العاده شدی کلی حال کرد با تعریفم :) اینکه یکی بتونه یه دفه یه تغییر خیلی خوب به این بزرگی بکنه ینی خیلی با اراده س...
یه ادم ناشناس - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:50
یکی دو ماه قبل کنکور یه بچه آ یه ربات فرستاد تو جی پی که میتونستی با یه ناشناس صبت کنی منم رفتم اسگلشون میکردم میفرستادم توجی پی بچه هار هار میخندیدن... توهمون ربات بامهدیه اشناشدم پرستاری میخوند شبانه ولی بازم میخواس کنکور بده ولی جالبترین قسمتش این بود که مامان باباش جدااز هم زندگی میکردن ولی به خ...
الان یه دلگرمی وسط اینهمه مشکل داره لبخند میزنه بهم:) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 21:50
فکر کنم مرداد ماه بود.. وبگردی می کردم که بطور خیلی اتفاقی و زنجیره ای رفتم وبلاگی به اسم دختری از سرزمین آریایی.ساره نویسندش بود..رمان مینوشت.نمیدونم کدوم کامنتش یا کدوم لحنش باعث شد تشویق شم برم وبلاگشیه وبلاگ تاااریک... با متنایی کاملا غمگین ولی یه عنصری داشت که باعث میشد به دلم بشینه...چنبار میخ...
خیال کردم نباشم دلت تنگ میشه واسم - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 10:19
ای کاش سرطان بگیرم دلت بسوزه به حالم...برگردی پیشم ای کاش توی بغلت بمیرم...حداقل میدونم که تنها نمیشم...ای کاش جواب آزمایشو بدن...دکتر بهم بگه ۶ ماه دیگه نیستی...ای کاش اصلا برم تو خیابون...یه ماشین بزنه بهم نفهمه هیشکی...ای کاش روی تخت بیمارستان...تنهایی جون بدم آخر نرسی...ای کاش تو دعوا چاقو ب
گریه هاشو پاک کن - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 10:19
پاک کن حافظه هرچی ازش داری;) پاک کن تموم خاطرات این دوردونه رو پاک کن.... دیگه نمیخندم براش:) خنده هامم پاک کن;) دیگه قاطی نمیکنم:) غیرتی نمیشم... دیگه به هیشکی نمیگم با گریه نیمه شب;) نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۶ساعت 20:23 توسط ساشا|
Friend - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 10:19
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
تواوج درد بخند - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 10:19
بازشب شد... پایین تخت روی زمین تکیه داد به راحتی... پاهاشو جمع کرد تو بغلش..سرشوگذاشت روپاهاش... خیره به ماگ چایی روبه روش... حتی حال اینکه دستشو دراز کنه سیگارشو روشن کنه نداش.. نگاش افتاد به موها،بلند شد از دیوارجداش کردو دوباره نشست... فندکشو روشن کرد...گرف پایین تر ازاون یه تیکه مو.. موی سیاه..
زندگی مث هندسه س:) - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 10:19
داریم کم کم برمیگردیم به همون روال گذشته وهمون ادم گذشته طی چند روز خ فرق کردم و دوباره دارم میشم همونیکه هیشکی به هیچ جاش نیس:| درهمون حد:| خلاصه که گفتم ذکر کنم که فقط همراه روزای غمگینم نباشین:) واینکه داره خوش میگذره چن وقت دیگه بهترم میشه:) عصریه داشتم زیر ابرای اسمون قدم میزدم با دوسته گل
زیر درخت توت - تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 10:19
روتاب نشستیم صدای خنده بقیه از اونطرف باغ میاد: شیرین:پاشو بریم یه جایی که کسی نبینمون میخندم:مگه میخوایم چیکار کنیم؟ باحرص میگه پاشو دیگه میریم زیردرخت توت عین میمون درختی ازش اویزوون میشیم شیرین:روز اولی که دیدمتو یادته؟! +نه _سرت تو گوشیت بود محل سگ نزاشتی رفتم اونور سالن نشستم گوشیمو گرفتم
رفاقت سن وسال نمیشناسه - تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 4:24
همیشه از اشنا شدن با ادمای جدید لذت میبرم:) ساعت حدودای 5بود که رفتیم خونه پسردایی مامان.. همون اول که رفتیم کلی مهمون داشتن اخه خانومش تازه از کربلا اومده بود... فامیلای خانومش(پروانه خانوم)بودن،چهارتا خانوم تقریبا مسن سه تا دخترو دوتام پسر... مامان بابا که جوری رفتار میکردن انگار هزار یال بود همدی...
چقد خوبه جای تو بودن:) - تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 4:24
دیشب: دوش گرفتم،فیلم دیدم،جزومو یه نگابش انداختم، بادوستام تو تلگرام کلی چرت گفتیم خندیدیم قرار کافی شاپ فردارو هم گذاشتیم:) وتوهال خیلی راحت وزود خوابم برد... وبین اینهمه کارای روزمره حتی یه ثانیم بهت فک نکردم:) حتی وقتِ خوابم یه ثانیه فقط یه ثانیه توفکرم نیومدی:) امروزتوکافی شاپم بهت فک نکردم حالا...
اعتراف تلخ - تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 17:18
دوستت دارم شبیهه رنگ نارنجی شهر... ای که عشقت در دل پاییز... غوغا میکند....!

برچسب‌های مرتبط

اعتراف تلخ | اعتراف تلخ بهنوش بختیاری | اعتراف تلخ مادر کودک کش | اعتراف تلخ دانشمند | اعتراف تلخیست | اعتراف تلخ علی ضیا | اعترافات تلخ | اعترافات تلخ دانشمند | چه اعتراف تلخیه | اعترافات تلخ بهنوش بختیاری