خرید بک لینک

همهی ما، همهمون
قویترینها
ضعیفترینها
باهوشترینها
دیوونهترینها
محکم ترینها

همهمون گاهی اوقات نیازمند به یک ناجی هستیم،
که به موقع برسه، که نجاتمون بده...

یاحق

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 11:52

لیدیز اند همون لیدیز کامنت با ادرس بزارین که ادرس جدید بهتون بدم اگه میخواین اگه نمیخواینم که مو مُروم...

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 12:24

ساعت 5/30قرار گذاشتیمخودم م دلم میخواست ببینمش دلم میخواست ببینم ازاون پسره ی سیاست مدار که ازمدتهاقبل حتی برای چطوری خندیدنش جلودخترا برنامه داشتچی مونده:))چیشده تو این سالا...دلم براش ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: دوشنبه 26 آبان 1399 ساعت: 4:36

ینی دهنه اون احمقی که وسط بیابون باغ ساخته

رو باید صاف کرد و دهن اون بیشوری که پول داده

اینوخریده باید جر داد..مرتیکه گاو

طبق یه حرکت کاملاموافق با برابری جنسیتی شامو

خودمون پختیم،ظرفاروهم شستیم چاییم ریخیتم تازه:)

همه خوابن و من همچنان دارم جغدوار ادامه میدم..

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: دوشنبه 26 آبان 1399 ساعت: 4:36

گیج خواب بودم در اتاقم بازشدگفتم حتما مامانمه چشاموباز نکردمیه دفه دیدم تخت داره تکون میخوره..یه چشممو باز کردم بیبینم کیه ولی تا اومدمسریع ببندمش دیگه کار از کار گذشته بوددیدبیدارم،سرمو کردم زیرپتو فادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:02

ازسرشب که از بیرون برگشتم تا نصف شب چت میکردیمشوخی میکردیم میخندیدیم، گیرمیداد،توضیح میداد،و از همه بدتر توضیح میخواست... ((ساعت سه ونیم نصف شب/جلوی درخونشون/توماشین)):من_خیلی اشنایی برام...انگار قبلاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:02

1k1kشدنمون مبارکـــــــــــــــــــخلاصه که خون دل خوردم پسرم بزرگ شدبه اینجا رسیدکه عصای دست پدرش بشه(وبمومیگم)ارزوی موفقیت های بیشترتو دارم از طرف پدرت.ساشا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:02

مونا یه گپ زدمنم ادکرده بود سریع لفت دادم اومد پیویساشا چرارفتی؟_پیام نده به منمونا_تو با من مشکل داری چراسربقیه خالی میکنی؟_خیلی خودتو دست بالامیگیری اصلادرحدی هستی که من باهات مشکل داشته باشم؟مونا بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:02

بغلم کن وسط اینهمه درد... خونه ی وحید بودیم از بس حرف زدیمو خوردیم ساعت پنجوشیش صبح رومبلا خوابمون بردفرداصبحش مهربان زنگ زد به گوشیم...وحید بلند بلند شروع کرد دعوا کردنگفتم ببرصداتو نمیشنوم چی میگهمهربان گفت چیشدهگفتم هیچی عزادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:02

من با هرکی دلم بخواد حرف میزنم

هر حرفیم بخوام میزنم

اصلا لا*س میزنم

گ*ه خوریش به کسی نیومده چیکارمیکنم چیکار نمیکنم

کسیم مشکلی داره تخ*مشو داره بیاد به خودم بگه

نکه پشت سرم ک*صشر بگه

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: پنجشنبه 4 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:02

مامانم_ساشا امروز که رفته بودم بیرونیه پسره هم سن وسال خودت دنبالم راه افتاده بودمن_گه خورد،چرا زنگ نزدیبیام پارشکنم؟مامانم با ناز_نهوایسادم بهش گفتم الان چرا دنبال من راه افتادیمن همسن مامانتم،گفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 21:28

اندازه یه سال خندیدن امشب:)اون یکی پسره داییم چند روزه به دنیااومدهمامانم اینا یه چند بار رفتن خونه داییم من نرفتمبچه نوزاد دوس ندارم خوشم نمیادفقط دوتا کارازش برمیادد گشاااااادحالا انگارخودم نوزادبودم صبح به صبح لباس میپوشیدمبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 21:28

نیم ساعت بعده اینکه رفت برگشت

گفتم کسی که رفته به حرمت گهی که خورده

دیگه حق نداره برگرده:)

توقانون من بخشش وجود نداره...

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 21:28

14معصوماین بچه رو دوروز دادم دست ننه بابااصلیشحالا هم سرماخورده هم شیشه روغنو خالی کردهتوماشین لباس شویی هم یه سیلی خوابونده توگوشاون یکیشون:||رفتم بیارمش از خونه داییمنشسته بودیم تو هال داییم_مننننن 14سالم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 21:28

درس هایی که از گذشتت،اتفاقات،تصمیمات

گرفتی بدون اینکه کسی بهت یاد بده چی بوده؟!

و بزرگترین اعتقادی که قلبت به چیزی یا کسی داشته

ولی دراوج ناباوری انکارشده یا اعتقادی که نداشتی

ولی یه اتفاقی افتاده که بهش ایمان پیدا کردی؟

برچسب: نویسنده: ستایش رستگار تاريخ: پنجشنبه 22 اسفند 1398 ساعت: 21:28

صفحه بندی