همهی ما، همهمون
قویترینها
ضعیفترینها
باهوشترینها
دیوونهترینها
محکم ترینها
همهمون گاهی اوقات نیازمند به یک ناجی هستیم،
که به موقع برسه، که نجاتمون بده...
یاحق
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
لیدیز اند همون لیدیز کامنت با ادرس بزارین که ادرس جدید بهتون بدم اگه میخواین اگه نمیخواینم که مو مُروم...
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
ینی دهنه اون احمقی که وسط بیابون باغ ساخته
رو باید صاف کرد و دهن اون بیشوری که پول داده
اینوخریده باید جر داد..مرتیکه گاو
طبق یه حرکت کاملاموافق با برابری جنسیتی شامو
خودمون پختیم،ظرفاروهم شستیم چاییم ریخیتم تازه:)
همه خوابن و من همچنان دارم جغدوار ادامه میدم..
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
1kشدنمون مبارکـــــــــــــــــــخلاصه که خون دل خوردم پسرم بزرگ شدبه اینجا رسیدکه عصای دست پدرش بشه(وبمومیگم)ارزوی موفقیت های بیشترتو دارم از طرف پدرت.ساشا
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
خونه ی وحید بودیم از بس حرف زدیمو خوردیم ساعت پنجوشیش صبح رومبلا خوابمون بردفرداصبحش مهربان زنگ زد به گوشیم...وحید بلند بلند شروع کرد دعوا کردنگفتم ببرصداتو نمیشنوم چی میگهمهربان گفت چیشدهگفتم هیچی عز
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
من با هرکی دلم بخواد حرف میزنم
هر حرفیم بخوام میزنم
اصلا لا*س میزنم
گ*ه خوریش به کسی نیومده چیکارمیکنم چیکار نمیکنم
کسیم مشکلی داره تخ*مشو داره بیاد به خودم بگه
نکه پشت سرم ک*صشر بگه
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
اون یکی پسره داییم چند روزه به دنیااومدهمامانم اینا یه چند بار رفتن خونه داییم من نرفتمبچه نوزاد دوس ندارم خوشم نمیادفقط دوتا کارازش برمیادد گشاااااادحالا انگارخودم نوزادبودم صبح به صبح لباس میپوشیدمب
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
نیم ساعت بعده اینکه رفت برگشت
گفتم کسی که رفته به حرمت گهی که خورده
دیگه حق نداره برگرده:)
توقانون من بخشش وجود نداره...
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
این بچه رو دوروز دادم دست ننه بابااصلیشحالا هم سرماخورده هم شیشه روغنو خالی کردهتوماشین لباس شویی هم یه سیلی خوابونده توگوشاون یکیشون:||رفتم بیارمش از خونه داییمنشسته بودیم تو هال داییم_مننننن 14سالم
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار
درس هایی که از گذشتت،اتفاقات،تصمیمات
گرفتی بدون اینکه کسی بهت یاد بده چی بوده؟!
و بزرگترین اعتقادی که قلبت به چیزی یا کسی داشته
ولی دراوج ناباوری انکارشده یا اعتقادی که نداشتی
ولی یه اتفاقی افتاده که بهش ایمان پیدا کردی؟
برچسب:
نویسنده: ستایش رستگار